نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1391برچسب:دوست دارم دیونه,عشق, توسط مجنون |

 

نایت اسکین

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت
از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ... پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ... داره دیرت می شه

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:عشق, توسط مجنون |

هر شب وقتی که آخرین عابر هم از کوچه پس کوچه های شهر به خانه می خزد و آخرین چراغ هم خاموش می شود ، یاد تو زیر پوست تنم جوانه می زند و خاطرت مرا سر سبز می کند . . .
چنان بی تاب می شوم که دلم برای لحظه ای دیدار بی صبر و بی قرار . . .
گوش کن تیک تاک ساعت آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد . . .
چه بی درنگ می ایند و چه پر شتاب می روند ، می ایند تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند و می روند تا ذره ذره گرمی این آتش افتاده به
جانم را با خود ببرند . . .
چه خیال باطلی ، چه سعی بیهوده ای از این همه کوشش بی حاصل چرا خسته نمی شوند ؟

یادت همیشه سبز ...

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:دیوانه,عشق, توسط مجنون |

در کوچه های تنهایی به او برخوردم
گفت کیستی؟ گفتم دایوانه
گفت هم سفرم شو؟
گفتم تو را با دیوانه چکار؟
گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر
با هم همسفر شدیم در سرزمین عشق
در راه با کسی دیگر اشنا شد و گفت من میروم همسفر
گفتم چرا؟؟؟؟؟
گفت تو دیوانه ای بیش نیستی
خنده ای تلخ کردم و گفتم

... دیوانه هم صاحب و خدا دارد ...

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 15 خرداد 1391برچسب:داستان,عشق,عشق اول,آشنایی, توسط مجنون |

بخش اول

داستانی که عشقم برام نوشته و من برای شما دوستان عزیز میذارم توی وبلاگ تا شاید شما هم به فکر عشق بیفتید .

سلام به همگی دوستان ...

راستش من نه داستان نویسم و نه سر رشته ی زیادی تو این کار دارم ولی از روزی که برای اولین بار عاشق شدم تصمیم گرفتم داستان عاشقیمو بنویسم . نمیخواستم بذارم توی سایت ولی ...

داستان رو از دست ندیا . اول ثبت نام کن و بعد به توضیحات توجه کن تا مطلب باز شه ...

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
برای باز شدن داستان ابتدا باید در پایین وبلاگ ثبت نام کنید و عضو وبلاگ شوید ، سپس نام کاربری خود را به شماره ی 09364902712 ارسال کنید تا رمز مطلب برای شما ارسال گردد .


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:عکس,عکس عشقولانه,عکس عاشقانه,عشق, توسط مجنون |

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:ایثار,عشق,فداکاری, توسط مجنون |

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:بارون,دیدار,سکوت,عشق,مجید اخشابی, توسط مجنون |

یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه .. این قفس بازه ولی قلب من زندونیه
من پشیمون می‌کنم جاده رو از رفتنت .. تو نباشی می‌پره عطرتم از پیرهنت

میخوام آروم شم تو نمیذاری .. هر دو بی رحمن عشق و بیزاری
همه دنیامو زیر و رو کردم .. تو رو شاید دیر
آرزو کردم




ادامه مطلب...

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به عطیه مي باشد.