در کوچه های تنهایی به او برخوردم
گفت کیستی؟ گفتم دایوانه
گفت هم سفرم شو؟
گفتم تو را با دیوانه چکار؟
گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر
با هم همسفر شدیم در سرزمین عشق
در راه با کسی دیگر اشنا شد و گفت من میروم همسفر
گفتم چرا؟؟؟؟؟
گفت تو دیوانه ای بیش نیستی
خنده ای تلخ کردم و گفتم
... دیوانه هم صاحب و خدا دارد ...
یه دوست پسرم نداریم با وضع فجیع بریم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگم اونی که باید بپسنده پسندیده
یه دوست پسر هم نداریم...
بقیش تو ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
جهت خواندن به (ادامه مطلب) مراجعه کنید…
ادامه مطلب...