نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:عکس متحرک,عکس عاشقانه,, توسط مجنون |

 

تصاویر رو دیدی و خوشت اومد ، نظر یادت نره ...

نایت اسکین

 

برای دیدن ادامه ی عکس ها به ادامه ی مطلب برو ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 15 خرداد 1391برچسب:داستان,عشق,عشق اول,آشنایی, توسط مجنون |

بخش اول

داستانی که عشقم برام نوشته و من برای شما دوستان عزیز میذارم توی وبلاگ تا شاید شما هم به فکر عشق بیفتید .

سلام به همگی دوستان ...

راستش من نه داستان نویسم و نه سر رشته ی زیادی تو این کار دارم ولی از روزی که برای اولین بار عاشق شدم تصمیم گرفتم داستان عاشقیمو بنویسم . نمیخواستم بذارم توی سایت ولی ...

داستان رو از دست ندیا . اول ثبت نام کن و بعد به توضیحات توجه کن تا مطلب باز شه ...

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
برای باز شدن داستان ابتدا باید در پایین وبلاگ ثبت نام کنید و عضو وبلاگ شوید ، سپس نام کاربری خود را به شماره ی 09364902712 ارسال کنید تا رمز مطلب برای شما ارسال گردد .


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:رمان,طنز, توسط مجنون |

برج حمل (فروردین) بوسه های شما تند و سریع و بسیار پرحرارت هستند ....

پیشنهاد میکنم همه بخونن . برای ادامه ی متن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:عکس,عکس عشقولانه,عکس عاشقانه,عشق, توسط مجنون |

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:ایثار,عشق,فداکاری, توسط مجنون |

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:بارون,دیدار,سکوت,عشق,مجید اخشابی, توسط مجنون |

یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه .. این قفس بازه ولی قلب من زندونیه
من پشیمون می‌کنم جاده رو از رفتنت .. تو نباشی می‌پره عطرتم از پیرهنت

میخوام آروم شم تو نمیذاری .. هر دو بی رحمن عشق و بیزاری
همه دنیامو زیر و رو کردم .. تو رو شاید دیر
آرزو کردم




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:عشق,کمک,بدهی,لبخند,محبت, توسط مجنون |

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.



ادامه مطلب...

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به عطیه مي باشد.